عماد الدين حسن بن علي الطبري

532

مناقب الطاهرين ( فارسي )

برخاست برهنه سر و برهنه پاى مىدويد . و بازوى وى بگرفت و بر تخت بنشانيد . و پيش وى زانو زد چنان كه غلام پيش سيّد كند . و با امام عليه السّلام گفت : يا مولاى ، ما الّذى جاء بك ؟ امام گفت : مرا تو خواندى از اين سبب آمدم . خليفه گفت : بفرماى هر چه مراد دارى . امام عليه السّلام گفت : مرا مراد آن است كه مرا نخوانى تا كه من پيش تو آيم . وى گفت : سمعا و طاعة لامرك . و امام بيرون رفت . ابو الدوانيقى دواويج « 1 » سمور و حواصل بخواست و لباس در پوشيد و بخفت و مىلرزيد چون بيد بهارى . محمّد بن اسقنطورى گويد كه : من آنجا بياراميدم تا نيمهء شب بود كه بيدار شد گفت : تو هنوز اينجايى ؟ گفتم : آرى يا امير المؤمنين . مرا گفت : تو اين عجب ديدى ؟ به خداى كه چون امام عليه السّلام در آمد قصر خويش را ديدم كه مىلرزيد و مىجنبيد مثل سفينهء نوح در درياى موّاج . و اژدهايى عظيم ديدم كه در يك جانب دهان بر زير قصر نهاده بود و جانب ديگر بر بالاى قصر و به زبان عربى فصيح مىگفت كه : اگر تو ضررى به جعفر بن محمّد عليه السلام رسانى ، اين قصر را با اهل وى و تو در ميان فرو برم . من بترسيدم . ابن اسقنطورى گويد من گفتم : يا خليفه ، اين سحر است يا نه ؟ وى گفت : اسكت ! اما تعلم انّ جعفر بن محمّد خليفة اللّه فى ارضه . « 2 » امّا احياى موتى ؛ اصبغ بن نباته گويد كه : روزى امير المؤمنين عليه السّلام به مقبره‌اى بگذشت و نظر به گورها انداخت و مرا گفت : تو دوست دارى كه من آيتى به تو نمايم باذن اللّه ؟ من گفتم : نعم يا مولاى . اشارت به

--> ( 1 ) - دواويج : جمع دوّاج : لحاف . ( 2 ) - الثاقب / 208 - 210 .